پژوهشكده تحقيقات اسلامى سپاه
71
پژوهشى در مقتلهاى فارسى ( فارسي )
مسلم بن عقيل نيز پس از آگاهى از ورود عبيداللّه بن زياد به دارالامارهء كوفه به خانهء هانى بن عروه مىرود كه بزرگ شيعيان كوفه به شمار مىرفت . عبيد اللّه ، هانى بن عروه را احضار مىكند و به او مىگويد : من شنيدم كه مسلم بن عقيل به خانهء تو است . گفت : سوگند بخور ، هانى سوگند نخورد . عبيداللّه ، هانى را بازداشت و كس فرستاد به سراى وى تا مسلم را گرفتند و پيش عبيد اللّه آورد . عبيد اللّه ، او را با هانى بازداشت . پس خلقى گرد آمدند بر در سراى ، مقدار پنجاه هزار مرد از بهر هانى و مسلم . و عبيد اللّه بفرمود تا مسلم را و هانى را بر بام كوشك بردند و سر هر دو را ببريدند و سوى آن مردمان انداختند ، آن خلق برميدند و اين به ماه ذى الحجّه بود به سال شصت از هجرت . « 1 » امام حسين ( ع ) از مكّه عازم كوفه مىگردد و پافشارى عبداللّه بن عبّاس - پسر عموى امام حسين ( ع ) - بر عدم خروج امام از مكّه سودى نمىبخشد و او كه حال را بدين منوال مىبيند از امام مىخواهد كه زنان و كودكان را با خود نبرد كه اين خواستهء او نيز مورد پذيرش امام قرار نمىگيرد ، و امام به همراه چهل سوار و اهلبيت خويش شهر مكّه را ترك مىگويد « 2 » و در اثناى راه به قافلهاى برمىخورد كه بر بار شتران خراج حمل مىكردند : و صف پياده به راه اندر ، او را پيش آمدند و خراجى همى آوردند بر اشتران . حسينآن كاروان را بگرفت و گفت : منم امام و من ، بدين حق ترم از يزيد ، و هر خواستهء مسلمانان بود باز داد و هر چه دِرَم بيت المال بود برگرفت . امام در نيمهء راه به فرزدق - همام ب غالب - شاعر پرآوازهء آن روزگار بر مىخورند كه از كوفه بيرون آمده بود ولى از ورود عبيداللّه بن زياد به كوفه خبر نداشت . امام از فرزدق مىپرسند : خبر من چون است در كوفه ؟ گفتا : مردمان را دل با تو است ، قضاى ايزد ندانم كه چيست . حسين گفت : قضا را باز نتوان داشتن . عبيد اللّه بن زياد - والى كوفه - پس از كشتن هانى بن عروه و مسلم بن عقيل و مسلّط شدن بر كوفه ، نامهاى از يزيد دريافت كرد كه حسين بن على ( ع ) از مكّه بيرون آمده است و تو بايد
--> ( 1 ) . همان ، ص 702 . ( 2 ) . همان ، ص 703 .